تبليغاتX
یادبود

یادبود

از دقايق با من سخن مگو که بي تو چه سخت گذرند....
ديگر تيک تيک ساعت کنج اتاق برايم يکنواخت شده....
کي مي آيي؟...
تا کي بايد منتظرت باشم؟؟...
انتظار.....مثل آواي غمناک ني درويشي در گوشم نجوا ميکند...
ياد روزهاي سبز بخير......
صداي خش خش برگهاي پاييزي، زير پايمان ،صفايي داشت!!
وچه زيبا بود لحظه اي که لذت رقص برگ هاي زرين را با هم قسمت ميکرديم...
نميدانم .... لحظه هاي بي تو بودن خوب است يا نه.....اما ميدانم که سخت است....مي دانم و مي مانم...
فاصله ها بين من و تو چه نا چيز و بي اهميتند، وقتي که خاطر ه ي خنده هايت قلب مرا به بازي ميگيرد...
لبخند من وتو چه زيباست ،چه شيرين و زندگي ساز!....
پس هر کجا که هستي سعي کن همواره از شکاف ديوار کلبه ي دشواري هايت زيبايي و تجلي منظره ي بيرون را حس کني نه خفقان تنگي شکاف را!
آزاده باش...چون پرنده!
با شاپرک دوست شو....شايد او هم حرف هايي براي گفتن داشته باشد....!
دوست داشتن را دوست بدار...و همواره به ياد بهترين دوستت باش!
همواره بيادت هستم ....بيادم باش

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت16:8توسط ستاره شب | |

بای بنجره نشستم کوچه خاکستریه واسه بارون من چه دلتنگتم امروز

انگار از همون روزاست حال و هوام رنگ تو کوچه دلتنگ تو

دلم گرفته دوباره هوای تورو داره

چشمای خیسم واسه دیدنت بی قراره

این راه دورم خبر از دل من که نداره

اروم ندارم یه نشونه میخوام واسه قلبم

جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمیبندم

این دل تنهام دوباره هوای تورو داره

هوای شهر تو و بوی گلاب بیچیده توی اتاقم مثل خواب

داره بدجوری غریبی میکنه اخ جز تو دردمو کی میدونه؟!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت20:11توسط ستاره شب | |

  امشب دلم بارونیه،نوای بارونو میخواد 

  امشب چشمام بی خوابنو،نم نم بارونه چشام

 بارون برام یه خاطرست ،خاطره میلاد عشق 

 خاطره میلادی که ،تقدیر برای من نوشت 

  بارونی که هر نم نمش، بوی گل و بهار میداد

  به مخمل سرخ گلها یه دنیا اعتبار میداد 

  وقتی که بارون میباره،یاد اونو باز دوباره برام تداعی میکنه

  اشک و تو چشمهام میاره..... 

  دلم میخواد اون بدونه دلم براش بارونیه

  که دنیای بزرگ،برام مثل یه زندون میمونه

   بارون ببار رو شیشه ها،پنجره تنها نمونه

   بذار صدات وبشنوه یاد تو یادش بمونه

   بارون ببار که بشکنه سکوت سرد این خونه

   حال  دگر گون منو جز تو اخه کی میدونه.........!!!!!!!

+نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت12:9توسط ستاره شب | |

دو روز مانده به پایان زندگیش تازه فهمیدکه هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد واشفته پیش خدا رفت تا روزهای بیشتری را از او بگیرد

.شکوه و گله کرد،خدا سکوت کرد.

اسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

کفر گفت و ترک عبادت کرد،خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.خدا سکوتش را شکست و گفت"عزیز من یک روز دیگر هم از دست رفت.تمام روز را با شکایت کردن و فریاد زدن و جار و جنجال به راه انداختن از دست دادی،تنها یک روز باقی است،بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!"

هق هق کنان گفت:اما با یک روز چکار میتوان کرد؟

خداوند گفت:ان کس که لذت یک روز زندگی کردن را تجربه کند،گویی که هزار سال زیسته است و انکه امروزش را در نیابد،هزار سال هم به کارش نمی اید.

انگاه سهم یک روز زندگی کردن را در دستانش ریخت و گفت:"حالا برو و زندگی کن."

او مات و مبهوت به زندگی که در گودی دستانش میدرخشید خیره شد،میترسید حرکت کند،میترسید راه برود،میترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد...

بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟!بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.انوقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید،زندگی را نوشید،زندگی را بویید و چنان به وجد امد که احساس کرد میتواند تا ته دنیا بدود،میتواند بال بزند،میتواند پا روی خورشید بگذارد میتواند...

او در ان یک روز اسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،و مقامی را به دست نیاورد،اما در همان یک روز...

دست بر پوست درخت کشید،

روی چمن خوابید،

کفش دوزکی را تماشا کرد،

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

به انهایی که اورا نمیشناختند سلام کرد

برای انهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز اشتی کرد،خندید،سبک شد،لذت برد،سرشار شد،بخشید،عاشق شد

،عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

" امروز او در گذشت کسی که هزار سال زیسته بود"

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت23:19توسط ستاره شب | |

 

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره

 بی بهونه می باره

به کسی توجه نميکنه

از کسی خجالت نميکشه

می باره و می باره و می باره

اينقدر می باره تا آبی بشه

کاش

کاش می شد مثل آسمون بود

کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا

 بالاخره آفتابی بشی

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

انگار نه انگار که غمی بوده

همه چيز فراموشت بشه...!!!

کاش می شد...

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت18:29توسط ستاره شب | |

توی یکی از همین خونه ها،همین نزدیکی ها،دل یکی اتیش گرفته.از روی بام هم که نگاه کنید میبینید که از توی بنجره ی یکی از این خونه ها اتیش میریزه بیرون.دل یکی اتیش گرفته. 

تو اومدی اما کمی دیر.از ته یک خیابون دراز.مثل یک سایه نگرانی.کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو اتیش زدی.به من میگن چیزی نگو.نباید هم بگم اما دل یکی داره اتیش میگیره.دل یکی از اینجا داره خاکستر میشه.

کمی دیر اومدی ولی یکراست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینه ش و دلش رو در اوردی و انداختی تو اتیش وبعد کذاشتیش سر جاش.واسه همینه که دل یکی اتیش گرفته.

یکی داره تو چشات غرق میشه.یکی لای شیاره انگشتات داره گم میشه.یکی داره گر میگیره.دل یکی اتیش گرفته.داره خاکستر میشه.کسی یه چیکه اب بریزه رو دلش شاید خنک شه.میون این همه خونه که خفه خون گرفتن یک خونه هست که دل یکی توش اتیش گرفته.

یکی اینجا سردشه.یکی همه ش اینجا زمستونه.یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه میشه.وقتی حرف میزدی یکی محو شده بود تو صدات.یکی دلتنگه.

توی یکی از همین خونه ها،همین نزدیکی ها،دل یکی اتیش گرفته.کسی یه چیکه اب بریزه رو دلش شاید خنک شه

                                             "دل یکی اتیش گرفته "

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت23:56توسط ستاره شب | |

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست!

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!

هنوز پنجره باز است.

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

تو را به نام صدا می کنند!

هنوز نقش تورا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه،

                   زیر درختها،

                                     لب حوض

درون اینه پاک اب می نگرند

تو نیستی که ببینی،چگونه پیچیدست

طنین شعر نگاه تو در ترانه من.

تو نیستی که ببینی،چگونه میگردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.

چه نیمه شبها،کز پاره های ابر سفید

به روی لوح سپهر

تو را،چنان که دلم خواست ساخته ام!

تو نیستی که ببینی

                         چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست،از تو می گویم

تو نیستی که ببینی،چگونه از دیوار

جواب می شنوم.

تو نیستی که ببینی ،چگونه، دور از تو

به روی هر چه در این خانه است

غبار سربی اندوه،بال گسترده ست

                   تو نیستی که ببینی،دل رمیده من

                                                 به جز تو،یاد همه چیز را رها کرده ست.

                            >>تو نیستی که ببینی<<

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت18:15توسط ستاره شب | |

زمان

تکرار دوباره زیستن است

اما چه سود

                    که دیگر

نمیتوان ثانیه های از دست رفته را

تکرار کرد

                 و در این شور و شوق

چگونه زندگی کرد

ای مردمان

               بدانید

که فردا جزیی از امروز نیست

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت0:59توسط ستاره شب | |

هزاران بار

 از کنارم به سردی و با تندی گذشتی

و ناگاه که دلت برایم تپید

دیگر از من چیزی نمانده بود

که حتی نگاه سرد گذشته ات را

به اغوش بفشارد.....

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت18:20توسط ستاره شب | |

و چقدر امشب دلگیرم ... و چقدر دلتنگم ....
 
بغض گلویم را می فشارد ولی می داند که مجالی برایش نیست ....
 
و چقدر دلتنگم ....

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت23:32توسط ستاره شب | |

من عاشق هیچ کس نیستم

من عاشق غروبم

عاشق نشستن و خیره شدن به غروب.

من عاشق ابرم که هرچه شبنم از اوست.

عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش کردن به صدای دلنشین موج.

 من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم هستم.

 عاشق گوش کردن به دلاشان.

 عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان.

 من عاشق چرخ و فلکم.

 میتونم عاشق بشم وقتی باران می بارد.

 عاشق دلباختن با یک نگاهم.

من عاشقم.

 عاشق بغض های خفته ام.

 عاشق سکوت مرموز دل های شکسته ام.

 عاشق نگاه خیره به دیوارم.

 عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم.

 من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غزل های حافظ.

 عاشق موسیقی ام.

من عاشق نواختن هم هستم.

 و روزی من خواهم نواخت.

 غم های دلم را خواهم نواخت و شکستنش را به تار خواهم کشید.

من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان.

عاشق خش خش برگ ها زیر پای یک عاشق دل شکسته ام.

شاید این برگ ها هم تابع دل اوست!....

در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم.

 به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم.

از احساس خوب عاشق بودن.

من عاشق همین احساسم همین

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت21:3توسط ستاره شب | |

 

بهار مي رسد

تو نيستي و من هنوز

چشم به راه بودنت

و منتظر براي يك نظر رسيدنت

ايستاده ام.

چه باور خوشي است اين

كه با بهار

شكوفه مي رسد

نسيم و عطر سيب هم

***

كاش بودني شوي تو با بهار.

شكوفه ي بهاري ام

 

سلام...

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت23:50توسط ستاره شب | |

سکوت شب و صدای تیک تاک ساعت زمان که سرد و بی رحم به کارش ادامه میدهد. چراغ مطالعۀ کنجکاو که اکنون سرش را روی برگه من خم کرده است و نوشته های مرا میخواند. کاغذهای سفید که زیر دستان من  خوابیده اند و تن پاکشان را در اختیار من قرار داده اند و با جان و دل به حرفهای من گوش میدهند. همه اینها ارامش محضی را به من هدیه کردند.

بعد از مدتها امشب اولین شبی است که راحت و آسوده خوابیده ام و به نور چراغ توی کوچه که ساکت و آرام پهلوی دیوار ایستاده است خیره شده ام. اما فکر و خیال مرا آرام نمی گذارد هر لحظه به او فکر میکنم. یاد او خواب را از چشمهای من ربوده.هنوز نمی توانم باور کنم که از پیشم رفته است. جای خالیش خیلی مرا آزار میدهد. از روزی که رفته اتاقم خیلی سوت و کور شده. دیگر کسی نیست که شبها با او صحبت کنم دیگر شبها کسی نیست که با سر وصدایش نگذارد که بخوابم. دیگر به او عادت کرده بودم به شلوغ بازیهایش به سر وصداهایش به حرفهایش عادت کرده بودم.

 هرگز فکرش را هم نمی کردم که روزی مرا تنها بگذارد و برود. قبلاً هم گفته بود که میروم اما من باور نکردم پیش خودم گفتم آنقدر به من وابسته است که نمی تواند لحظه ای بدون من زندگی کند.اولش فکر می کردم که از شرش راحت می شوم  اما امروز که رفته تازه متوجه شدم آنقدر که من به او وابسته بودم او به من وابسته نبود.

 در رفتن او من هم مقصر بودم. نمی دانم کی و کجا دلم را گم کردم. نمی دانم که دلم را به کی دادم. اما تنها چیزی که میدانم این است که دل من بدون اجازه از پیش من رفته است. اکنون احساس میکنم که اتش درون سینه ام خاموش شده است.

آه که لحظه ای غفلت کردم و دلم را در این بازارسوداگران گم کردم . امیدوارم هر کجا که هست شاد و خرم باشد

به دل من بگویید که هنوز توی اتاقم به اندازه او جا هست و من چشم به راهش هستم...

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت0:18توسط ستاره شب | |

تو این روزهای سرد و بی رمق زمستون وقتی شعله های بی جون افتاب مثل تن خسته من خودشو تو اتاق پهن میکنه ادم احساس میکنه خورشید هم خسته شده  از این تکرار هر روزه و دلش میخواد یه مدتی طلوع نکنه و برای خودش تنها باشه.....

ای کاش میشد یه چند وقتی همیشه همینطور شب بود.....صبحی طلوع نمیکرد.

ای کاش یه مدت دست از سر ادم بر میداشتن کسی نمیخواست به زور تورو از خواب بیدار کنه که مجبور باشی به روزهای گذشته ای  که دیگه بر نمیگردن فکر کنی و هیچ چیز جز اشفتگی روح خسته برات باقی نذاره....

اصلا وقتی روحت خسته است روز و افتاب به چه درد میخوره؟؟؟؟؟!!!!!!

دلم میخواد یه مدتی تنها باشم   تنهای تنها........

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت1:10توسط ستاره شب | |

. . . مدتها قبل فیلمی می دیدم که داستان پیچیده ی فلسفی ای داشت . . . در سکانس نهایی فیلم وقتی داستان فیلم به اوج خود رسیده بود ، یکی از دیالوگهایی که شخصیت اول فیلم خطاب به دیگری گفت این بود :

" بودن وآماده بودن برای هر چیز "

این جمله را دوباره بخوانید . . . باز هم بخوانید . . . چه قدر زیباست نه ؟

آری و مگر زندگی چیست غیر از همین ؟

مگر غیر از " بودن وآماده بودن برای هر چیز " در پاسخ به کسی که از شما میپرسد زندگی چیست ؟

جواب بهتری دارید ؟

گوئی در این جمله اشاره به اجبارگونه بودن زندگی که همه ی ما به نوعی از ان در رنجشیم و اینکه هر لحظه منتظر اتفاق جدیدی هستیم به خوبی اشاره شده است و به این نکته که اتفاقات زندگی هیچ گاه از ما اجازه نمی گیرند . . .

لحظه ای به اعماق وجودتان بروید و سوالی را از خود بپرسید :

زندگی چیست ؟ هدف از زندگی چیست ؟ و من برای چه زنده ام ؟

مطمئنم اگر ساعتی و فقط ساعتی را در این اندیشه بگذرانید روی همه چیز خط بطلانی خواهید کشید و شیرینی و لذت بسیاری از افعال زندگی را از دست خواهید داد . . .

سوالی که به خیال بزرگترین متفکران اکنون و گذشته مهمترین پرسش بشر است . .  .

پرسشی که پاسخش نقش سازنده ای در افعال روزانه ی آدمی دارد . . .

گاه از فشار ساعتها فکر به این پرسش به نوعی پوچی و بی حاصلی محض در همه ی ابعاد زندگی می رسم . . .

بی حاصلی ای که اکنون مدتهاست مرا در آغوش میفشارد . . .

سوال اما به قوت خویش باقیست :

به راستی ، زندگی چیست ؟ هدف از زندگی چیست ؟ و من برای چه زنده ام ؟

شما پاسخی برای این مهم ترین پرسش بشر دارید یا ترجیح می دهید بیشتر از خوردن و خوابیدن و ارضاء شهوات وامیال به چیز دیگر فکر نکنید ؟

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت13:8توسط ستاره شب | |

برای دیدنش امروزو فردا می کردم خیلی دوستش داشتم فرم صورتش با نگاهش به من آرامش می داد.ولی نمی دونم چرا برای هر بارکه اراده می کردم برای دیدنش برم مشگلی جلوی پام سبز می شد.
از من گله کرده بود به گوشم رسید و من باز هم کوتاهی کردم
برای دیدارش!!!! خواستم تلفنی باهاش صحبت کنم ولی این فکر لعنتی که شاید بی ادبی باشه مانع از این شد که شماره بگیرم. روزها مثل برق و باد می گذشت و من خودم رو بی نصیب کردم از صورت مهربانش حالا امروز با اینکه کلی کار عقب افتاده داشتم همه رو گذاشتم کنار و با شتاب زیاد به دیدارش رفتم ولی با چشمانی پر از اشک و آهی از درون ودلی پر از حسرت!!!امروز صورت مهربانش را روی سنگ مرده شور خونه دیدم باز هم مهربان و دوست داشتنی بود....آمدم عزیزم ولی خیلی دیر...!!!

+نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت1:44توسط ستاره شب | |

ساعت از ۲ گذشته و من هنوز بی خوابم از ساعت ۱۲ برف سنگینی شروغ به باریدن کرده ومن کناره پنجره مشغول تماشای ان هستم تا جایی که میشه دید همه جا سپیده.اسمون اما سرخ از سپیدیه برف.کناره شوفاژ میرم چه گرمای دل پذیری...

نمیدونم چرا تو این یه هفته گذشته یه شب کامل نخوابیدم.زانوهام و بغل میکنم سرم و میذارم روشون شاید خوابم ببره  ولی بی فایده ست بد جور دلتنگم....

بلند میشم دوباره میرم کناره پنجره ساعت نزدیک ۴ صبحه.هنوز داره برف میاد.برف برف برف

ومن همچنان بی خواب....

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت2:17توسط ستاره شب | |

جبران خلیل جبران در کتاب پیامبر و دیوانه می گه: شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.
چاهی که از خنده های شما بر می آید چه بسیار از اشکهای شما پر می شود.و آیا جز این چه می تواند بود؟هر چه اندوه ی شما بکاود جای شادی در وجود شما بیشتر می شود.مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که کوره ی کوزگر سوخته است.
مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اند؟ هر گاه شادی می کنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سر چشمه شادی به جز سر چشمه اندوه نیست.
ونیز هر گاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای آن چیزی ست که مایه ی شادی شما بوده. پاره ای از شما می گویید"شادی برتر از اندوه است" و پاره ای می گویید"نه اندوه برتر است" اما من به شما می گویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند.
این دو با هم می آیند و هر گاه که شما با یکی از انها بر سر سفره می نشینید به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است.

+نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت12:6توسط ستاره شب | |

کاش می تونستم نامهَ علی رو که بیش از 200 صفحه ورقهَ امتحانی بود برایت بنویسم
کاش می تونستم به تو بگویم که جملاتش چگونه آتشم زدو دیوانه ام کرد.در هر جملهَ اوفریادی از عشق بود.علی خبر نداشت که معشوقش معشوقه ای که او داره از عشقش فریاد می زنه همه چیز رو نا خواسته به او دروغ گفته علی خبر نداشت که 2 سال که معشوقش یک دیوانهَ به تمام عیار بوده واو خبری از این موضوع نداشته!!!
وحالا علی در بستر بیماری در بخش اعصاب روان بستریست واین است بازی روزگار که بعضی ها به حکم صداقت و سادگی محکوم می شن به نابودی.... ومن چه می توانم بگویم برای معشوقهَ علی جز اینکه تو را نفرین باد که چه ابلهانه بازی دادی اورا!!! کاش طوفانی سهمگین می آمد وتمام دروغگوهای دنیا رو با خود می برد ونابودشون می کرد ان موقع هر چی بود تواین دنیا صفا بودو عاشقانه واقعی.

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت11:8توسط ستاره شب | |

این شعر رو به در خواست و به اسم یه دوست این جا میزارم.

زیر خاکستر ذهنم باقی ست  

اتشی سرکش و سوزنده هنوز       

یادگاری است ز عشقی سوزان        که بود گرم و فروزنده هنوز      

عشقی ان گونه که بنیان مرا           سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از این که چرا مانده ام زنده هنوز!!!!!

گهگاهی که دلم میگیرد،پیش خود میگویم:

ان که جانم را سوخت،یاد می ارد از این بنده هنوز؟؟؟؟

سخت جانی را بین     که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از       بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از انهمه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"

سالهاست که از دیده من رفتی لیک

"دلم از مهر تو اکنده هنوز"

دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است

زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما...همچنان روز نخست

تویی ان قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی

منم ان عاشق بازنذه هنوز

اتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان میبینند

زیر خاکستر جسمم باقی ست

اتش سر کش و سوزنده هنوز

تقدیم به خودش  (پرستوی....)

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت2:50توسط ستاره شب | |